آرزو های دختران معلول افغانستان،

چی کسی آرزو دار د تا حرف یک معلول را بنویسد و به گوش دیگران برساند؟

من! من امروز خواستم حرف ها و درد دل های معلولین را بنویسم و به گوش همه برسانم .

اولین گفته یک دختر معلول یادم است که از من پرسید: آرزو یعنی چه؟

یک لحظه سکوت کردم و بعد لبخند معنی داری زدم که آیا واقعا معنی آرزو را نمیدانی؟ نگاه عجیبی به من کرد و اشک از چشمان زیبایش

جاری شد.

رخشانه اعلم ی

گفت: میدانم! اما فکر کردم من اشتباه میکنم، چون تصور میکنم که اصلا من حق آروز داشتن را ندارم .

با شنیدن این حرفش، خواستم بیشتر به حرف هایش گوش بدهم. گفتم: ادامه بده؛ از جان و دل گوش میکنم .

با اینکه اشک در چشمان اش حلقه زده بود لبخندی زد و

گفت: آروزیم بود که بزرگ شوم، میخواستم کار های را که در کودکی اجازه نداشتم انجام بدهم، در بزرگ سالی به سر برسانم! اما وقتی

بزرگ شدم باز هم اجازه انجام آن را نداشتم .

آرزو داشتم که درس بخوانم با هزاران مشکل و دشواری ها کوشش کردم، اما باز هم با ممانعت بخشی از جامعه مواجه شدم. ممانعتی که

حتی توان مبازه را هم از من گرفت .

آرزو داشتم برای کسی مهم باشم و دوستم داشته باشد تا که کمبود های کودکی ام را برایم هدیه بدهد، اما این هم بسر نرسید. حتی احساس

میکنم که فامیلم هم محبتی به من ندارند.

در اینجا حرفش را قطع کردم و گفتم: نه چنین نیست! خانواده تو را دوست دارد. چرا این طور فکر میکنی؟ آه بلندی کشید و گفت: میدانم که

فامیلم مرا دوست دارند ٬ اما من آرزو داشتم که دوست داشتن شان را با تمام وجودم حس کنم و برایم ثابت شود که من تنها نیستم. من دنبال

محبت میگردم، آنهم دنبال محبت فامیلم. اما وقتی که نمیتوانم محبت شان را احساس کنم، فکر میکنم که هیچ کسی در این دنیا دوستم ندارد.

گفتم: چرا چنین میگویی و این طور نا امید هستی؟ هنوز حرفم تمام نشده بود… خواست اجازه بدهم که حرف های خود را ادامه بدهد. من

هم اجازه دادم و گفتم: تمام حرف هایت را که اذیتت میکند، بگو. با لبخندی تشکر کرد و ادامه داد: من دیگر به آرزو و آرزو داشتن باو ری

ندارم! برایم همه آروز هایم مرده و دفن شان کردم .

Frau im Rollstuhl sitzt allein auf einem weiten altertümlichen Platz und blickt auf eine weisse Skulptur.
Foto: Carlos Navas

گفتم: چطور و چرا ؟

گفت: شنیدم یک دختر معلول با یک پسر سالم نامزاد شده، امیدوار شد که به آرزوی خود برسد. در صورتی که فامیل پسر به دلیل معلولیت

آن دختر راضی نبود. آنها از این وصلت معمانعت میکردند. اما دختر وپسر باز هم تمام مشکلات را پذیرفته و بدون اجازه فامیل پسر،

نامزاد شدند. ولی زمانی که فامیل پسر مطلع شدند، این جفت تازه بهم رسیده به مشکلات زیادی مواجه شدند!

من که از جان دل گوش میکردم، زیاد کنجکاو شدم که بدانم که چه شد و برای آرزو های آن دختر، چه اتفاقی افتاد !

پرسیدم چه آرزویی داشت و چه شد ؟

گفت: هر دختری در روی زمین دوست دارد یک روزی مادری خوبی برای فرزندش، یک همسر مهربان برای شوهرش و یک عروس

برای فامیل شوهر خود باشد. دختر معلول هم آرزو و امید دارد که مثل دختران سالم باشد. اما او هرگز احساس نمیکند که مادر خوبی برای

فرزند، خانم مهربان برای شوهر و یک عروس خوب برای فامیل شده بتواند. هرچند همیشه فکر میکند که میتواند؛ اما جامعه ما به بهانه

معلولیت، از همه چیز محرومش میکند، از درس خواندن تا ازدواج و پوشیدن لباس عروس و تشکیل خانواده.. .

لذا حالا که بزرگ شدم میبنم که ما افراد دارای معلولیت نباید آرزوی در زندگی داشته باشیم! نباید درس بخوانیم! نباید کار بکنیم! نباید لباس

سفید عروس را بپوشیم! خلاصه بگدیم که حتی ما اجازه تصمیم گیری را هم نداریم. فامیل های ما معلولین میخواهند که بع هر ساز شان

برقصیم.

آخ این هم شد زندگی؟! این بهتر که زنده نباشیم. این دیگر چه زندگی یی است که از کودکی تا که بزرگ شویم، از انتخاب رنگ لباس گرفته

تا درس، کار و تشکیل خانواده در اختیار ما نباشد .

در حالی که از حرف های این دختر معلول سخت اندوهگین شدم، به او گفتم: آره عزیزم، میدانم دختران معلول هم مثل بقیه دختران

احساس، محبت، درک و فهم دارند. با این همه ناگذیرید تا برای احقاق حقوق تان و رسیدن به آرزو های تان مبارزه کنید . میدانم تمام شما ها

آروز های بزرگ و کوچک دارید. اما جامعه ما افغانستان بر معلولین اعتماد نداشته و آنها را با ترحم و دلسوزی و نوعی تحقیر می پذیرند.

لذا تشکیل خانواده یک فرد معلول با یک فرد سالم را غیر عادی و ناممکن میدانند. باز هم خدارا شکر که این مشکلات برای پسران معلول،

نسبت به دختران معلول، کمتر است. میدانم زمانی که یکی از اعضای بدن خود را از دست میدهید، سخت است… هنوز حرفم تمام نشد که

مجددا گفت: پس ما چه ارزش انسانی داریم؟! مگر ما انسان نیستیم که آرزو داشته باشیم؟ مگر ما خدای ناخواسته حیوان هستیم که نگاه شان

به ما حتی بد تر از حیوان است؟! به چی دل خود را خوش کنیم؟ متاسفانه دولت هم که هیچ به فکر ما نیست. همه فکر میکنند که ما ناتوان

و بار دوش خانواده ها و جامعه هستیم. اجازه هیج کاری را ندارم.

در حالی که ما ناتوان نیستیم! ما میتوانمی اما شاید اندکی دیر تر از افراد سالم کارهای خود را انجام بدهیم.

خوب حالا جواب مرا بگوید که من با این همه درد میتوانم معنی آرزو داشتن را بدانم .

در چاسخش فقط و فقط سکوت کردم. حالا از شما میپرسم که آیا افراد دا رای معلولیت آرزو ندارند؟ آیا داشتن آرزو برای یک معلول گناه

Foto: Ariel Pilotto

است؟ اگر است؛ چرا؟

هر انسانی چه سالم و چه معلول آرزو های کوچک و بزرگ دارد و برای بدست آوردن آرزوهای خود تلاش میکند. پس چرا باید افراد

دارای معلولیت سکوت کنند؟ باید این سکوت را شکست و صدای آنها را به گوش همه رساند .

در ادامه برایش گفتم: این داستان فقط در کشور ما است. مردم جوامع دیگر چنین افکاری در قبال معلولین شان ندارند .

اما در واقع شما معلول نیستید. تمام کسانی که یک یا چند عضوی از بدن خود را از دست داده اند، معلول نیستند. بلکه معلول کسانی است

که افکار و باور های ناپسند دارند .

از حرف های این دختر معلول معلوم میشد که درد و رنج زیادی دیده است. البته نه تنها بخاطری که معلول است؛ بلکه بخاطری که برایش

تفکر و باور های غلط و نا امید کننده داده شده است .

میدانم که آن دختر خیلی حرف ها چبرای گفتن داشت، اما من فقط شپمه یی از گفته های نگفته او و صد ها معلول دیگر را برای شما

عزیزان نوشتم که بیاییم همه دست به دست هم داده و برای این معلولین کمپاین برگذار کنیم که این ها معلول نیستند و باید به آنها اج ازه داده

شود که به آرزوهای انسانی شان دست یابند !

دیدگاهتان را بنویسید